![]() |
![]() |
|
|
سلام بچه ها ...
داداشی و آجی مهربونش دوباره اومدن ..... یه چند وقتی بود که یه مشکلاتی پیش پامون بودو نمی تونستیم بیایمو آپ کنیم یا به بقیه سر بزنیم ... اما حالا دیگه می خوام جبران کنم ... خرداد ماه بود که بالاخره بعد از 21 ماه دوباره خودمو به حرم امام رضا رسوندم ... جاتون خالی .... درسته سفرم در کل 2 روزو نصف طول کشید اما خیلی صفا داد .... همیشه هرکی بخواد بره کربلا اول میره امام رضا که ازون اجازه بگیره و بخواد اما سفر من بر عکس شد ..... آخه من روبروی گنبد خوشکل طلاییه اباعبدلله ، یا همون داداش حسین خودم سفر مشهد خواستم ... خب بگذرم.... بچه ها ایام اعتکاف داره نزدیک میشه .... یه خاطره دارم از این ایام اعتکاف که به موقش می گم که اگه هر کس قبل از این 3 روز اعتکاف بخونتش با یه روحیه ی فوق العاده اعمالشو انجام می ده ..... آخه می دونین ماها خیلی هامون هنوز به این مرتیه نرسیدیم که بتونیم احادیث و روایات رو درک کنیم ......بهتره که برامون یه خاطره تعریف بشه تا بهش عمل کنیم ... مثلا خود من ... همین خود من یه روایت از امام باقر (ع) شنیدم که فرموده : اگه این ذکر رو : *استغفرالله الذی لا اله الا هو ، الحی القیوم ، ذوالجلال و الاکرام و اتوب الیه* قبل و بعد هر نماز بخونیم 40 تا از گناهان مخصوصا کبیره پاک میشه ...... شنیدم .... می دونمم واقعا اینطوریه و پاک میشه ..... ولی گاهی اوقات یادم می ره .... اینم به خاطر اینکه درک نکردم ...... اگه درک می کردم می شد مثل همون اذان یا اقامه ی قبل از نماز که همیشه وقتی به نماز می ایستیم ناخواسته شروع می کنه به بیرون اومدن از حنجره ..... آره بچه ها درک خیلی مهمه ...... نه این درکی که تو تلویزیونو تو این کتاباو این دورو بر می بینین نه اصلا اینا نیست ... یه درکی هست که مربوط میشه به دل .... که نمی شه به زبونش آورد .... این درک رو که بالا ببریم میشیم یه آدم اهل دل ..... آدمی که بهش می گن چشم برزخی داره ...... درسته می گن چشم برزخی داره اما در اصل همه چی از دلش میاد بیرون ... چشماشم اگه ازش بگیرن بازم میبینه ....... اصلا بیان چشمارو پیوند بزنن به چشم یه آدم معمولی ... هیچ فرقی نمی کنه چون اون با دلش میبینه نه با چشم .... البته یکی که دلش پاک باشه همه اندامشم مسلما پاکه ...... چشمش ، مهمتر از همه زبونش ، گوشش و الی آخر ... بچه ها هیچ وقت خودتونو با آدمایی که چشم دل دارن متفاوت در نظر نگیرین ، می دونین چرا ؟؟؟ چون همه ی آدما چشم دل دارن ، اما بهش سر نمی زنن .... اصلا کی به دلشون سر می زنن که بخوان باهاش ببینن ....... یه کار بهتون می گم با هم بریم انجام بدیم ..... ولی توروخدا در مورد من هیچ قضاوتی نکنین که داداشی اینارو از کجا می دونه ...... منه داداشی به دلم سر می زنم ...... آجیمم همینطور ........ برا همین دارم بهتون می گم .... بعد از خدا و همه ی اولیا و اوصای خودش خود بنده ی خداست که از اعمالش خبر داره ..... خود من می دونم که امروز چه کار خطایی کردم یا دیروز چه کار اشتباهی مرتکب شدم ، پس برا همین وقتی شب میشه همشو می شینم برا خودم مرور می کنم .... اگه وقت کردین برین همون شبش جلو آینه .... خوب نیگاه کنین .... اولش خودتونین .... حالا همه ی کارای اشتباه زندگیتونو تو چهره ی توی آینه به یاد بیارین ...... حالا ببینم.... بازم خودتون رو می بینین ؟؟؟ یا .... |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیستم تیر 1387ساعت 16:27 توسط داداشی |
|
|
سلام
برامون دعا كنيد
توروخدا
|
|
+ نوشته شده در
جمعه دهم خرداد 1387ساعت 13:57 توسط داداشی |
|
|
تو یکی از شبای پاییزیو بارونی سال پیش
داشتم تو خیابونای شهر قدم می زدم ..... دلپری داشتم .... آجی می دونه از دست کی دلم گرفته بود
..... همینطور چرخیدمو چرخیدم تا ساعت شد 8
شبو اومدم سمت هیئت ..... ما یه هیئت خیلی معروفـو بزرگ به اسم
انصارالمهدی داریم که یه جورایی همه ی آدما از هر قشری رو به سمت خودش می کشونه
اما خب من همیشه می رم تا حداقل تو اون چند ساعت که اونجام پاک باشم...... خلاصه ...... همینکه داشتم می رفتم داخل یه دختر بچه
ی کوچیک بدو بدو اومد سمت من ...... دیدم یه برگه دستشه .... بهش سلام دادمو گفتم : عمو جون چی شده ؟
با اون دستای کوچیکش برگه رو کجو
ماوج تا زدو داد به منو گفت : سلام عمو
... عمو داری می ری داخل این نامه رو بده به امام زمان ... منم با شورو اشتیاق خاصی که داشتم برگه
ی تا شده رو گرفتمو گفتم : چشم .... همین که رفتم تو می دم دست خودش ... اینو که گفتم شروع کرد به دویدنو رفتن
به سمت تاریکی انتهای کوچه .... هنوز زیاد دور نشده بود که بلند گفتم :
بهش بگم کی داده ؟ اونم بلند گفت : بگو دخترت
داده، نرگس خانم .... دوباره بلند گفتم : می خوای بلند بلند
براش بخونم ؟ نرگس خانمم گفت : آره
اینطوری چشاش اذیت نمیشه ... وای من که همینطوری داشتم اشک می ریختم
... چشامم به زور داشت تو تاریکی نرگس خانمو
دنبال می کرد .... دل تو دلم نبود که ببینم تو برگه چیا
نوشته ...... رفتم داخل ..... همه جا تاریک بود..... کنار پنجره ی رو
به خیابون نشستم که یکم نور میومد داخل ... آخه قول داده بودم که نامه ی نرگس
خانمو بلند بلند برا صاحبش بخونم ..... نامه رو باز کردمو دیدم که با خط زیبایی
نوشتن .... از نوشته ها معلوم بود که نرگس
خانم به کسی گفته و اونم براش نوشته ......... حالا متن نامه چی بود ؟!! سلام بابا مهدی حالت تو خوبه ؟ حال مامان خوبه ؟ بابا امروز خانم معلم سر کلاس به ما گفت
که فردا همه با باباو مامانشون بیان... اومدم خونه به عزیز گفتم ولی میگه من
پام درد می کنه... بابا مهدی من با کی برم ؟ بچه ها همش مسخرم می کننو بهم می گن چرا
باباو مامانت نمیان مدرسه .... بابا مهدی خاله می گه یه روزی تو از
مسافرت بر می گردی .. راس می گه ؟ بابا مهدی آخه چرا رفتین مسافرت ... کاش منو با خودتون می بردین ... دلم خیلی براتون تنگ شده ... - دخترتون نرگس خانم - . . وای من ماتو مبهوت موندم ..... زود رفتم بیرونو دونه به دونه ی درای
کوچه رو زدمو بالاخره با پرسیدن فهمیدم خونه ی نرگس خانم کجاست... رفتم در خونه رو زدمو دیدم یه پیر زن
خیلی لاغر با عصا اومدو درو باز کرد..... گفتم نرگس خانم هست ؟ بود ولی خواب بود ... از پیر زنه پرسیدم که پدرو مادر این بچه
کجان ؟ گفت که تو یه تصادف جفتشونم مردنو فقط نرگس
مونده که اونم من دارم بزرگش می کنم..... پرسیدم خاله ی نرگس کجاست ؟ گفت بیداره و رفت صداش زد ...... اومدو یکم از نرگس پرسیدمو فهمیدم که
همه ی این کارا به خاطر حرفای خالشه که بهش می گه ..... خالش بهش گفته بود : بابای همه ی ما
امام زمانمونه ..... یه چیزایی اومد تو دستم که ماجرا از چه
قراره ...... دیگه نپرسیدم که فردا کی باهاش می خواد
بره ...... خدافظی کردمو اومد خونه ..... شبو اصلا خوابم نبرد ...... همش تو این فکر بودم که چطور یه همچین دختر
بچه ی 7ساله اینقدر به وجود امام زمانش اعتقادو ایمان داره و بهش دل بسته اما خیلی
از ماها ....... وای ......... خب بگذریم ......... صیح اول وقت رفتم جلو در خونه ی نرگس خانم وایسادم........ منتظر شدم که نرگس خانم بیاد بیرونو بره
مدرسه ....... که بالاخره در باز شدو نرگس خانم اومد
بیرون .... منو همینطوری نیگاه می کرد ..... سلام دادمو گفتم شناختی عمو جون ؟ گفت نامه رو دادی به امام زمان ؟ منم با مهربونی تمام گفتم : آره عزیزم
براش خوندمو اونم جوابتو داد ..... گفت پس چرا نیومده ؟ گفتم آخه سرش خیلی شلوغ بود برا همین
منو فرستاد که امروزو من باهات بیام ...... خوشحال شدو اومد دستشو انداخت دور
گردنم..... منم خب چهرم خیلی کمتر از پدر نرگس خانم
بود اما به هر حال اون داشت رو من به عنوان پدر حساب باز می کرد.... دستشو گرفتمو راه افتادیم سمت مدرسه
.... مدرسه خیلی دور بود .... همه ی هم کلاسی
هاش سرویس داشتن اما این پیاده می رفت ..... منم برا اینکه پیاده نره بلندش کردمو
گذاشتش رو گردنمو بدو بدو رفتیم مدرسه .... توی راه فقط می خندید ....... خلاصه رسیدیمو دیدم همه با پدرو
مادراشون وایسادن تو حیاط.... ما چون پیاده بودیم دیرتر از بقیه
رسیدیم ...... وقتی اومدیم داخل همه مارو نیگاه کردن .... یهو نرگس خانم شروع کرد به حرف زدن
...... به دوستاش می گفت .... دیدین منم
بابا دارم ... قدش از همه ی باباهاتون بلندتره .... تازه موهاشم مثل باباهای شما
نریخته ..... از مامانتونم خوشگلتره .... نرگس خانم همینطور می گفتو بغضش بیشتر
می شد ..... آرومش کردمو دوباره گرفتم تو
بغلم....... معلمشون اومدو اول کاری اومد سمت ما
...... به نرگس خانم گقت : چرا برادرتو آوردی
؟ نرگس خانمم گفت که بابامه ....برادر
ندارم..... منم به بهونه ی سایه به خانم معلم گفتم
که بریم اونوتر ........ خانم معلم می دونست که پدرو مادرش فوت
کردن برا همین قبل اینکه من حرفی بزنم پرسید که من چه نسبتی باهاش دارم ..... منم رک بهش گفتم امام زمان منو فرستاده
که به جای باباش بیام ...... اونم زبونش بند اومدو دیگه هیچی
نگفت ...... خلاصه مراسم شروع شدو نرگس خانم با
دوستاش شاد شاد بود ....چون باباش باهاش بود ..... بعد مراسم دوباره همون مسیرو با همون
حالت صبح برگشتیمو اومدیم سمت خونه .... وقتی داشت می رفت داخل صداش زدمو گفتم : نرگس خانم ، بابا مهدی گفت که بهت بگم دیگه
نامه ننویس ....همه حرفاتو بهش بگو ....... با اون لهجه ی شیرینش گفت : چپش ......(
این چپش هنوزم بین صحبتای من هست ) گذشتو من دیگه سراغش نرفتم تا یه روز که
دیدم بستنی به دست داره میاد .... خیلی سر حال شده بود ..... خیلی عوض شده بود ....... منو که دید
بال در آورد ...........منم کلی خوشحال شدمو دوباره بغلش کردمو بعد کلی شیرین
زبونی بهش گفتم میشه به منم بستنی بدی ؟ وااااااااای ..... نمی تونم بگم چه جوابی داد...... خب الان میگم ..... هولم نکنین .... موهای تنم سیخ شده ...... شما هم آروم باشین .... خب خب ..... . . گفت : ااااااا فک کردی ...... نه نمی دم آخه بابا مهدی برام گرفته .... اوناهاش اونوره
نیگاش کن جلو نونوایی داره دست تکون می ده ..... |
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1387ساعت 23:44 توسط داداشی |
|
|
من از بچگی از یه گناه خیلی بیشتر از
گناهان دیگه می ترسیدم .... می ترسیدم که یه روز مرتکب یه همچین گناه سنگینی بشم .... چون یه چیزایی می دیدم که برا یه
بچه ی 8 ساله خیلی عجیبـو وحشتناک بود ... برا همین خیلی ازش دوری کردم ...... یه امتحانایی رو پس دادم که خدا خودش می
دونه چه چیزایی تو همین امتحانا گذشتـو من موفق شدم یا نه .... بگذریم ..... تو جامعه ی ما که مسلمونیمو ادعا می
کنیم کشور شیعه پروریمـو عدل و عدالت اسلامی رو رعایت می کنیمو از محرمات دوریم ،
یه کارایی انجام میشه که واقعا یه علامت سوال گنده تو سر من ایجاد می کنه ، که چرا
ما ایرانیا ؟ ماها که این همه تو کشورمون از خداو
پیامبراشو امامانش یاد میشه ... ماهایی که ...... واقعا چرا ؟؟ همین پارسال شب قدر بود که کلی دخترو
پسرو تو یه تالار پذیرایی گرفتن ..... تو شبی که همه تا صبحش بیدارنو العفو العفو
میگن ، اینا با یه مشت قرص مشغول کثافت بازی بودن ..... . زنا ......... - زمانی که خداوند بخواهد مردم یک منطقه
را نابود کند ، زنا را میان آنها آشکار می کند .... این حدیث از پیامبر اکرم (ص) بود و
تفسیرش واقعا ساده ست .... یکم به تیترای روزنامه ها با دقت نگاه کنین .... وقتی می رین خیابون ببینین که چه چیزایی داره
اتفاق میفته ...... حالا بگین ببینم خدا می
خواد جامعه ما رو نابود کنه یا نه ؟ یا
اینکه نابود شدیمو الانم روز به روز بدتر می شیم ؟ ویا نه ، داریم بهترین زندگی رو سپری می کنیم ؟ باید بگم که بـــــــــله داریم نابود
می شیم ..... مگه کم اتفاقا با کشورای دیگه داریم ؟ مگه کم گرونیو این حرفا هست
؟ مگه کم مرگو میر داریم ؟ اینا همش به خاطر وجود این آدماست که دین
ابدیـشون رو به لذت چند ثانیه ای می فروشن
.... - زمانی که بنده ای زنا کند ، ایمان از
بدن او خارج می شود و مانند سایه ای بر سرش می باشد و زمانی که از زنا دست کشید
دوباره باز می گردد ... این هم حدیث دیگری از پیامبر بود
...... و طبق این حدیث وای به حال کسی که
در حین زنا بمیره ... که انگار بی ایمان
از دنیا رفته ........ - یه حدیث دیگه : من زُنی
زَنِی بِهِ ... هر کس زنا کند ( ناموسش ) مورد زنا قرار
می گیرد ... . تورو خدا هر کی که این نوشته رو می خونه
برا اون زنا کارایی که مردن یه فاتحه بخونه ..... نگین چرا ... این دنیا بخونین ، خودتون اون دنیا می
بینینو می فهمین ........ زنا به اندازه ای یه آدم رو پست می کنه
که به اون آدم می گن بت پرست ..... خدای اون شخص می شه هوس ...... . آخه چی بگم ........ به خدا آقاجون گناه داره ...... آخه چقدر برا این آدما گریه کنه ....... آقاجون همیشه به بنده ها سر می زنه
...... مجسم کنین اون لحظه ای رو که میاد داخل
خونه ای که به صاحبش سر بزنه ...... همینکه داخل می شه یکی هلش می ده بیرون ....... دوباره میاد که بره تو ولی باز یکی هلش
می ده و پرتش می کنه بیرون ....... فکر می کنین اون تو چه خبره ...... آره ..... همین که فکرشو کردی ..... دخترو پسری تو خلوت خودشون در حال زنا
کردنن ....... می دونی کی هلش میداد ؟؟؟ شیطون لعنتی ....... دستشو رو سینه ی آقاجون من گذاشتو هلش
داد ....... بعد بهش گفت برو اینجا جای تو نیست
..... هر جا گناه باشه بنده ها دیگه به تو
فکر نمی کنن .... برو .... همونجاست که آقاجون می شینه زمینو زانو
هاشو تو سینش جمع می کنه و زار زار اشک می ریزه ...... کسی هم نیست که بگه آقاجون گریه نکن
..... اونقدر به خاطر گناه این آدما گریه می
کنه که آخر خود خدا دستشو می گیره و کمکش
می کنه تا از زمین بلند شه ..... . . . آقاجون میشه امشبم بیای پیش من ..... آخه آقاجون من نمی زارم تو اشکات بریزه
...... من خودم همشو می خرم ...... اصلا آقاجون امشب بر عکس شبای دیگه تو
بیا تو بغل من ..... آقاجون سینه ی من می خواد درد و دلاتو
گوش کنه ...... تو که می دونی من دوست دارم ..... آقاجون دیگه گریه نکن ..... روزای فاطمیه نزدیکه .... اشکاتو نیگه
دار برا اون شبا ....... آقاجون ببین من دارم خوب می شم ...... می بینی صورتم داره روز به روز شبیه
صورت تو میشه ....... آقاجون می بینی خال صورتم کجاست
...... می بینی شبیه همیم ....... می بینی ...... آقاجون عاشقتم ....... عاشق که منتظر نمی شه .... مگنه آقاجون .؟... عاشق همیشه عاشقه ... چه بیای چه نیای من دو ست دا رم .... |
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و یکم اردیبهشت 1387ساعت 16:59 توسط داداشی |
|
|
سلام ...
ببخشید من دیر دیر آپ می کنم برا همین هر سری هم که می نویسم چند تا چیزو پشت سر هم می گم .... گفتم گفته باشم یه وقت نگین داداشی چرا اینطوریه .....( راستی به کسی نگینا که من یه عمر دارم می نویسم ) هفته پیش وقتی داشتم می رفتم سر خاک یکی از دوستام ، چشمم به یه اعلامیه افتاد که روش اسم یکی دیگه از دوستای عزیزم رو نوشته بودن ...اولش که باورم نشد ولی وقتی عکسشو دیدم انگار آتیشم زدن .... حالا چرا رفته بود ؟! خودکشی .... اونم سر عشق ..... یه روز می ره به باباش میگه که من عاشق فلانی ام ، می خوام باهاش ازدواج کنم ، اگه نگیریش خودمو می کشم ...... باباشم با خنده می گه چه بهتر برو بکش حداقل خرجش کمتره ... چقدر راحت خودشو از بین برد ؟! سر چی ؟!! عشق ؟! نه بابا چه عشقی .... به این می گن عشق ...... هر کی شنید می گفت ببین چقدر عاشق دختره بوده که بخاطرش این کارو کرده ...... آخه یکی نیست بگه این کار کجاش بوی عشق می ده ...... اگه عاشق دختره بود هیچ وقت این کارو نمی کرد .... اون سر یه اختلاف کوچیک با باباش این کارو کرد ... یه جورایی می خواست حال باباشو با این کار بگیره..... ولی دختره ...... وقتی می شنوه که عشقش رفته اونم خودشو می بره ....... آره خب دختره عاشق تر بوده ...... حالا یه بار دیگه این چند جمله ی آخرمو بخونین ببینین این عشقو عاشقی اصلا توش عشق بوده ؟! منظورم عشق واقعیه!!... نه نبوده ..... اگه بود دیشب به جای شب هفتشون شب عقدشون برگزار می شد ..... باباشم سر خاکش با دسته گل و شیرینی نمی یومدو نمی گفت که : پسرم ببین من آماده ام ، پاشو برو کت و شلوار دامادیتو بپوش می خوام برم برات خواستگاری .... این عشق لعنتی زندگی رو شیرین می کنه ..... اگه عاشق باشی باید برای رسیدن به عشقت همه کار بکنی نه اینکه ........( نه دیگه ... اون کارو نکنی ....) و این کارایی که انجام می دی شیرینه ...... خب حالا بگذریم ....... بریم سراغ گناه ...... چیزی که آدمو از بهشت بالا آورد به زمین پست ....... خدا با این کار به آدم نشون داد که گناه پستت می کنه ....... حالا هر کی می خوای باشی باش ...... اول اومد با میوه ممنوعه شروع کرد که آدمم نتونست در مقابل وسوسه شیطان مقابله کنه و میوه ای که نباید بهش دست هم می زد رو خورد ...... و حالا تو این زمین این وسوسه ها خیلی بیشتر شدن و میوه های ممنوعه خیلی بزرگتر و پیچیده تر ....... اگه اونجا همین یه چیز ممنوع بود ، حالا اینجا یه عالمه چیز ممنوع شده ...... ماها چی ؟ ماها قدرتمون در برابر وسوسه شیطان چه تغییری کرده ؟ زیاد شده یا همون جوریه ؟ اون موقع که شیطان یه جورایی پیروز شد ، حالا چی ؟ خودمو دارم میگم : پیروز که میشه هیچ به المپیکم راه پیدا می کنه ....... شماها چی ، شما می فرستینش جام جهانی یا اینکه پشتشو به خاک می زنین ؟؟!! یکشنبه ی همین هفته بود که سر ظهر از خونه ی همسایه بغلدستی مون صدای جیغو فریاد دختری میومد که می خواست از دست پسر همسایه ی ارجمند و گرامی مون فرار کنه ..... خداروشکر من بودمو به دختره کمک کردمو پسر همسایه ی ارجمند و گرامی مون رو تحویل جایی که باید می دادم دادم ....... اینو گفتم تا بگم شیطون این وسط چی کاره بودو چه بلایی سرش اومد ..... دختره پشت شیطونو محکم به زمین کوبید ولی پسره دست همون شیطونو گرفتو بلندش کردو به عنوان پیروز میدان در اعمال خودش بالا برد ... . امام زمان ( عج) در یک کلام ساده راه مقابله با هر گناهی رو بیان می کنه : ما أرغَمَ أنفَ الشَیطانِ بِشَیئ مِثلِ الصَلاة آره ، نماز .... این نمازه که شیطان و وسوسه های اون رو از آدم دور می کنه و به قول آقاجون بینی شیطان رو به خاک می مالونه ..... ( خودمونیم چه حالی میده هاااااااااا مگنه ؟!!! ) ممنون که تا تهش خوندی ....... خدا کنه اون چیزایی که باید می گفتمو گفته باشم ..... بازم ممنون... |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه یازدهم اردیبهشت 1387ساعت 20:26 توسط داداشی |
|
|
راس راستی مشق زندگی عجب مشق سختیه... اگه تکالیفتو خوب انجام ندیـو از روی سرمشق ها ننویسی و سیاه مشقاتو خط نزنی معلوم نیست سر از کجا در میاریـو منشی چه کسی می شی .... معلوم نیست توی این گیرو دار زندگی و بازار مکاره دین فروشی و دنیا طلبی ، سر گردنه های تهاجم و هجمه های جورواجور زندگی چه بلایی سرت میاد... اگه حواستو خوب جمع نکنی ، چطور راحتِ راحت گرد تا گرد سرتو می برندو قاه قاه بهت می خندند... خدا نکنه کتاب سبز زندگی رو فراموش کنی ... اون وقت زرد زردو پژمرده و خزان زده زیر دستـو پا له می شیـو فراموش می شی ... خدا نکنه بین حرفای واهی و بی پایه ی زندگی گم بشی ، اونوقت تو می مونیــو یک دنیا حسرت و پشیمانی و انگشت به دندان گریدن ... چند روز پیش دلم بد جوری گرفته بود ..... از همه جا پر بودم.... تو یه موقعیتی بودم که نمی شد با آجیم دردودل کنم ....... خیلی پر بودم ..... با خودم داشتم تو دلمو می گشتم که دیدم اینا همش دردای دنیاییه .... چرا دروغ بگم از یه طرف یه پول زیادی رو از دست داده بودم ، از طرف دیگه داشتم به آینده ی خودم فکر می کردم که چه جوری بسازمش.... ولی دیروز این دردا معنوی بود ..... تنها کسی که اینـو می فهمه فقط آجیمـه ...... اما خب یه راه دیگه برا آروم شدنم داشتم ... اینکه با خدای خودم دردودل کنم ... و این کارو انجام دادم .... شاید همه ی ماها این کارو می کنیم اما مهم اینجاست که اون آرامش رو تو وجودمون حس کنیم... خب حالا بگذریم ... چند وقت پیش دیدم یه چند تا برگه تو دست یه آقا سید هست که روش عکسای باحالی داره ...... رفتم پیشش که ببینم تو برگه ها چی نوشته شده که داره اینطوری با احساس می خونه ..... آقا سیدم که منو خوب می شناخت برگه هارو داد به من ..... یه مطلب خیلی ساده ی باحالی توش بود که گفتم نوشتنش خالی از لطف نیست ..... گفتم : کیستی ؟ گفت : مسافر گفتم : مقصد ؟ گفت : دیار دوست گفتم : از چه راهی ؟ گفت : صراط مستقیم گفتم : راهنما ؟ گفت : انبیاء و اوصیا گفتم : نقشه راه ؟ گفت : کتاب خدا گفتم : توشه چی ؟ گفت : نماز بی ریا گفتم : به چه وقت ؟ گفت : اذان صبحگاهی گفتم : و دگر کجا ؟ گفت : ظهر و مساء گفتم : آیا بس ؟ گفت : مغرب و عشا گفتم : ان شاءالله تعالی عطر نماز امام باقر (ع) می فرمایند : برای نماز گزار 3 خصلت است : از قدمش تا به آسمان ها ملائکه او را احاطه می نمایند و از آسمان ها تا به بالای سرش خیرو احسان نثار می گردد و فرشته ای که بر او موکل است می گوید : اگر این نمازگزار بداند که با که مناجات می کند از نماز جدا نمی گردد ... این دفه همش از حرف زدن با خدا گفتم ، حالا تا یادم نرفته اینم بگم : حضرت موسی عاشق حرف زدن با خدا بود ، یه بارم که خدا ازش پرسید این چیه که تو دستت گرفتی ، اونقدر حرف تو حرف آورد که بیشتر با خدا حرف بزنه ..... ما هم می تونیم این کارو انجام بدیما ....... من که می تونم ........ |
|
+ نوشته شده در
جمعه سی ام فروردین 1387ساعت 17:0 توسط داداشی |
|
|
سلام عزیزای دلم ...... سال نو مبارک .... یکی از دوستام بهم گفت تو که اینقدر از عشق آقاجون می نویسی چرا نمی یای از زندگیش یا مسائل مربوط به اون بنویسی ؟ ..... منم گفتم خب شما ازم سوال کنین من بهتون جواب می دم ، البته اگه بدونم ...... اونم چند تایی پرسیدو منم گفتم جواباشو تو وبلاگ می نویسم ....... اولیش جالب بود ، پرسید : خانما هم تو زمان ظهور آقاجون می تونن جهاد یا جنگ داشته باشن ؟ خب حالا جوابش : برنامه ای که امام زمان ما داره ، همون برنامه ایه که پیامبرمون یعنی حضرت محمد (ص) داشته ...... پس مطابق اون برنامه خانما نمی تونن به طور مستقل بیانو تو جهاد و جنگ زمان ظهور شرکت کنن ، اما وظیفه ی اونا کمتر از آقایون نیست و می تونن تو مسائل جانبی کمک داشته باشن .......حالا اون مسائل جانبی چیان ؟! همون کارا که تو زمان دفاع مقدس خودمون انجام می شد ...... . حالا دومیش : چطوری امام زمان رو ببینیم ؟ جوابش : دیدن امام زمان یه کار اختیاری نیست و به هیچ وجه خدا این عنایت رو به بنده ای نمی ده ، و فقط زمانی می شه ایشونو دید که خودشون مصلحت بدونو بخوان ........ البته اینم بگم که ما هر روز بیش از 10 بار ایشونو ملاقات می کنیم اما خب نمی دونیم که امام زمانمون چه سیمایی دارن ..... برا همین، منظور از دیدن ایشون ، اینه که شما بدونین این فرد زیبا رویی که مقابل شما ایستاده ، آقاجونه ...... اینم داخل پرانتز اضافه کنم : حضرت محمد در مورد شمایل ایشون عرض کرده اند که : مهدی مردی از فرزندان من است که رویش چون ستاره تابان می باشد . رنگ پوست او ، رنگ نژاد عرب و اندامش چون اندام فرزندان حضرت یعقوب (ع) قوی پی و بلند قامت است و خالی بر گونه ی راست او می باشد . . سوال آخر : چه خصوصیت ها یا اخلاق یا توانایی هایی داره ؟ جوابش : این سوال رو نمی شه درست و قطعی و کامل داد اما من تا همین جاها می دونم که ایشون از همه ی حقایق اشیاء آگاه هستند ...... و همچنین معصوم از هر نقصی .... و مهمتر از همه اینکه به قدرت بی نهایت خدا متصل هستند و همه کار الا خلقت رو می تونن انجام بدند .......... . عزیزای من هرکی که چیزای بیشتر می دونه به من هم بگه ، به خدا من هیچی نمی دونم ...... شما ها بیشتر میدونین ، فقط کمک کنین....... . اکثر ماها عاق امام زمان هستیم .... چرا ؟ دیگه چرا نداره که ........ خیلی هامون حتی روزی یک بارم اسمشو نمی بریم ........وقتی می ریم پای یه منبری می شینیمو اون منبری هم حرفی از امام زمان نمی زنه ، هیچ اعتراضی نمی کنیم ........این امام زمان که الان بین ماست ، همون امامیه که خود پیامبر در برابرش تواضع می کرد ........ همون امام زمانیه که امام صادق همیشه می گفت : من خدمتگذارش بودم ، پذیراییش می کردم ، همیشه دست به سینه در مقابلش می ایستادم ...... این یه عبارتی هم که گوشه ی وبلاگ هست و نوشته : سیدی غیبتک نفت رغادی ، یه قسمتی از دعای ندبه ایه که امام صادق همیشه می خوندن و از حال می رفتن و معنی اون یه تیکه اینه : سرورم غیبت تو خواب رو از چشمانم برده .......... خب حالا هدفم از گفتن این حرفا چی بود : به خدا حیفه ........ انصار آقاجون خیلی کم شدن ........ اینو من نمی گم ، خودتون دارین تو کوچه و خیابون می بینین .............حیفش اینجاست که چرا ما از انصارش نباشیم .........ماها تو کشور صاحب الزمانیما ...... می دونستین ؟ .... اما من بهتون می گم ..... ایران کشور صاحب زمانه .....دلیلشم اینجاست ....... وقتی که شبکه ی 1از سال 79 که فکر کنم تو دیماه هم بود ، صبح های جمعه دعای ندبه پخش می کرد ،برای اولین بار در بین کشورهای اسلامی..... برا همین خیلی از شیعیان کشورهای دیگه وقتی دعای ندبه رو دیدن ، اومدن ایران .......اومدن تا حداقل یه بار به دیوار مهدیه تکیه بدنـو دعای ندبه رو گوش بدن ..... بعد این ماجراها ، تعداد زیادی از شیعیان مقیم ایران شدن.... وقتی هم که ازشون می پرسیدن برا چی اومدین ایران ؟ می گفتن : آخه ایران کشور صاحب الزمانه .... بچه ها بیاین اولش خودمونو اصلاح کنیم بعدش کشور صاحب الزمانـمونو........ من که از همین الان شروع می کنم به اصلاح خودم .......... هر کی هم که شروع کرده ، خوش به سعادتش ......
آهان تا یادم نرفته ، اینم شماره آقاجون که ازم خواسته بودین ، بهش پیامک بدین ... ۳۰۰۰۳۳۱۳ |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه هجدهم فروردین 1387ساعت 15:14 توسط داداشی |
|
|
آخرین روز سال .... این سالی که گذشت یه سال متفاوت بود ...... حداقل برا من اینطوری بوده ...... امسال از همون اولاش یه اتفاقایی برا من افتاد که گفتم دیگه عید سال بعدی رو نمی تونم ببینم ........اما به لطف خدا و به مدد آقاجون تا امروز که آخرین روزش میشه رسیدم ...... من امسال هم عمره مشرف شدم هم کربلا که میشه به اونم گفت عمره اما نه اون عمره ای که رفتیمو اعمال انجام دادیم ........عمره ای که یه عمر سوزو غم کربلا رو برات نیگه می داره ........ و همینطور امسال مهمترین آدمی که تا به حال باهاش آشنا شدم اومد تو زندگیم ........ آجی رو می گم ........ ازش تعریف نمی کنم چون قرار شده تو یه شب رویایی همشو به خودش بگم ...( آجی یه وقت بهم نگی بی شرف !!)( اصلا نمی تونی بخونی که بخوای بگی .... ) آخه چند ساعت دیگه آجی با خانوادش که می شه خانواده ی دوم من، می رن مشهد .... خوش به حالش .....مگه نه؟ . حالا بریم سراغ آقاجون ...... آقاجون دلم گرفته .....مثله آسمون پاییز ....... میدونم مرغ دل من ..... دوباره کرده هواتو....... آره آقاجون ....... بدجوری دلتنگتم....... تو این ایام همه برا معشوقشون کادو میارن ...... براش گل می برن ..... حالا من چی کار کنم ؟! آخه آقاجون من چطوری گل بیارم ؟ من که نمی تونم مثل تو شبونه بیام سراغتو گلارو بزارم کنارتو برم...... من که نمی تونم بیام پیشتو به صورتت عطر بزنمو برم ....... من که نمی تونم بیام پیشونیتو ببوسمو برم ...... من که نمی تونم بیامو شبو کنارت بخوابمو همینکه می خواستی بیدار بشی برم ........ من که نمی تونم یا مقلب القلوب تو رو بشنوم........ من که نمی تونم هفت سین امسالتو ببینم ........ من که نمی تونم بیام خونتونو عیدو بهت تبریک بگم ........ اما .......... اما یه کاری رو خوب بلدم ........ اینکه ازت بخوام تو این کارا رو برام انجام بدی .... اینکه شبونه بیایو گلاتو بزاری کنارمو بری...... بیایو به صورتم عطر بزنیو بری........ بیایو پیشونیمو ببوسیو بری..... بیایو شبو کنارم بخوابیو تا خواستم بیدار بشم بری ..... یا اینکه صدای مقلب القلوب منو بشنوی.... یا هفت سین امسالمو ببینی....... یا اینکه بیای خونمونو عیدو بهم تبریک بگی ........ مثل همیشه ......... آقاجون بغض دارم ...... می خوام اینو هم با بغض بهت بگم .......... آقا جون میشه بیایو دیگه از پیشم نری ؟ آقاجون سال نو مبارک...
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و نهم اسفند 1386ساعت 17:5 توسط داداشی |
|
|
جاتون خالی بود امروز ... چقدر خوش گذشت ..... با آجی رفتیم قم و جمکران ..... یه روز رویایی شد ......خیلی خیلی رویایی ...... من دو هفته پیش تو همین روز تو مسجد سهله بودم ... حالا این هفته هم که رفتم جمکران...... این عکسا رو هم امروز گرفتم ... اولیش که از حرم حضرت معصومه ست با اون سلیقه ی عکاسی آجی گرفتم .......دومی هم که مال مسجد آقاجونه ......وقتی گرفتمش آجی داشت کفشاشو می پوشیدو از دور داشتم می دیدمش .....اینو گفتم تا بدونین تو این عکس هیچ دخالتی نداشته .........
.
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و هشتم اسفند 1386ساعت 22:42 توسط داداشی |
|
|
عشق حسین کافرو مسلمون نمی شناسه... همه اینارو من به چشم دیدم ..... یه شاعر هندی یه شعر خیلی قشنگ داره که میگه : ای امام حسین ....تو دین شما به ماها که بت پرستیم می گید کافر و نجس می دونیمون و نجس نمی تونه بیاد تو حرمت... و تو دین ما رسم اینه که آدمو بعد مردن می سوزونن..... پس از خدا می خوام که بعد مردنم که منو می سوزوننو خاکسترم می کنن ، باد اونو بیاره سمت حرمت آخه تو دین شما چیزی که بسوزه پاک میشه.... یه نیگا کن ای آقا جون آبروی منو بخر زنده ی من اگه نشد مردمو کربلا ببر
|
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و چهارم اسفند 1386ساعت 9:42 توسط داداشی |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| سَیدی...غَیبَتُکَ نَفَت رُقادی |
|
| نوشته های پیشین |
|
تیر 1387 خرداد 1387 اردیبهشت 1387 فروردین 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 دی 1386 |
| نویسندگان |
|
داداشی آجی |
|
RSS
|